نوشته‌ها

دغدغه؛ پادکستی که درباره همه چیز صحبت می‌کند

ABOUT

تصویر شاخص بلاگ یک دادگاه خود در برابر من

یک دادگاه: «خود» دربرابر «من»

نمی‌دانم تو هم تا به حال آن را حس کرده‌ای یا نه. از آن حس‌وحالی حرف می‌زنم که در عمقِ قلب و استخوان‌هایت می‌پیچد و به تو نهیب می‌زند: «تو می‌توانی انجامش دهی»؛ اما درست در همان لحظه—درست در همان آنِ واحد—چیزِ دیگری در وجودت هست که اجازه نمی‌دهد پای از جای برداری.
راستش اصلاً نمی‌فهمم چه مرگم است. گاهی به این وضعیت فکر می‌کنم؛ به آن پتانسیلی که در استخوان‌هایم حس می‌کنم، به آرزوهایی که در سر می‌پرورانم، به شوری که برای انجامِ یک کار در دلم دارم. چشمانم را می‌بندم و به آن فکر می‌کنم؛ خودم را چنان عمیق در حال انجام آن کار تصور می‌کنم که گویی واقعاً دارم با تمام وجود احساسش می‌کنم. بعد، چشمانم را باز می‌کنم، به واقعیتِ جاری‌ام برمی‌گردم و… انجامش نمی‌دهم. همین حالا، درست قبل از اینکه شروع به نوشتنِ این سطور کنم، دقیقاً همین اتفاق افتاد. می‌خواستم بنویسم؛ کتاب‌هایی هست که می‌خواهم ترجمه کنم، اما هیچ… صرفاً دست‌به‌کار نمی‌شوم.
اینکه الان دارم این‌ها را می‌نویسم، خودش یک معجزه است. اگر بگویم حس می‌کردم چیزی در پاهایم سعی دارد مانع شود که از تخت بیرون بیایم و نوشتن را شروع کنم، باور می‌کنی؟ اما به‌نوعی، از آن فرمان سرپیچی کردم و به هر جان‌کندنی بود، شروع کردم. فکر می‌کردم قرار است مطلبی برای انتشار در وبلاگم شود، اما حالا می‌بینم به زمزمه‌های ذهنم بدل شده؛ تلاشی مذبوحانه برای باز کردنِ قفلی که حس می‌کنم از همان لحظه‌ای که فهمیدم «خویشتن» و «من» وجود دارند، بر روحم زده شده است.
اگر پاسخ در خودِ پرسش نهفته باشد چه؟ اگر «خویشتن» چیزی بخواهد، اما «من» در برابرش مقاومت کند چه؟
از این پرسش‌های انتزاعی متنفرم؛ درک‌شان دشوار است، یافتنِ پاسخ برایشان سخت است و اشتراک‌گذاری‌شان با دیگران، از آن هم سخت‌تر. باید حقیقتاً استادِ کلام و زبان باشی تا بتوانی جوهره‌ی واقعیِ این پرسش‌ها را به دیگری منتقل کنی.
بگذریم… راستی، در این موقعیت‌ها چه رخ می‌دهد؟

بازی: دستِ بالا با «من» است

به نظر می‌رسد این یک بازی نابرابر است؛ بازی‌ای که در آن «من» دستِ بالا را دارد. چرا؟ بیا کمی به این فکر کنیم. اصلاً یادت هست چه زمانی آگاه شدی که هم «خویشتن» وجود دارد و هم «من»؟ آره… حرفم دقیقاً همین است. و چرا «من» دست بالا را دارد؟ چون اگرچه درست است که ما در مراحلِ بعدیِ زندگی‌مان به این آگاهی می‌رسیم که چنین دوگانه‌ای وجود دارد، اما برخلافِ «خویشتن»، آن «من»ِ ما از همان ابتدا توسطِ دیگران در حال شکل گرفتن بوده است. و «من» برای اینکه تأثیر بپذیرد و شکل بگیرد، اصلاً نیازی به خودآگاهی ندارد. بنابراین، «من» زمانِ کافی داشته تا در ناخودآگاهِ ما نفوذ کند و جای پای خودش را سفت کند. به همین خاطر است که وقتی در سال‌های بعد، به وجودِ «خویشتن» پی می‌بری، اولین چیزی که ناچاری انجام دهی این است که «من» را بیرون بریزی و سعی کنی «خویشتن» را پاک‌سازی کنی.
و همین هم دلیلی است بر اینکه چرا گاهی خواستِ «خویشتن» در تضادِ کامل با خواستِ «من» قرار می‌گیرد و هیچ پاسخی هم برای این «چرا» وجود ندارد.
پرسش اصلی اینجاست: چطور می‌توانیم «خویشتن» شویم و از شرِّ «من» خلاص شویم؟


مجموعه نوشته‌های ع.ب