نوشته‌ها

دغدغه؛ پادکستی که درباره همه چیز صحبت می‌کند

ABOUT

با ملال چه باید کرد

با ملال چه باید کرد؟

برای ملال چه باید کرد؟ سوالی که مدتی است ذهنم را به خودش مشغول کرده و هنوز نتوانستم جواب خوبی برای آن پیدا کنم. هر بار که پس از خواندن کتاب یا مطلبی و تفکر دربارۀ آن به نتیجه‌ای می‌رسم مطلبی دیگری پیدا می‌شود و آنچه به آن فکر کرده بودم را نقض می‌کند یا بخش دیگری به آن اضافه می‌کند که لزوم تفکر بیشتر را نشان می‌دهد. لحظه‌ای به این فکر کردم که باید معنای زندگیمان را پیدا یا بازتعریف کنیم تا از ملال رها شویم. چرا که گویا بین ملال و معنی ارتباط تنگاتنگی هست؛ اما پس از آن این مطلب نقض می‌شود. با این استدلال که بعضی از کارهایی که انجام می‌دهیم معنی دار هستند؛ امّا لزوماً این بدان معنی نیست که ما برای همیشه از ملال رهایی یافته‌ایم. بعد این مطلب را می‌خوانم که علاقه داشتن به چیزی یا کاری می‌تواند در رفع ملال مفید باشد و با خودم می‌گویم همین که علاقه‌ام را به واقع پیدا کنم می‌توانم از ملال دوری کنم. بعد این مطلب دیگری را می‌خوانم که استدلال می‌کند کارها و کنش‌ها داری ویژگی ذاتی جالب‌بودن نیستند تا بتوانند منجر به ایجاد علاقه بشوند و ما صرفاً به چیزها علاقه‌مند می‌شویم چون حوصله‌مان سر رفته است و ذهن برای فرار از ملال به چیزها علاقه ایجاد می‌کند. در حال انگار من آنقدر خوش شانس نبوده‌ام که چیزی به معنی واقعی کلمه به شدت جالب پیدا کنم که در همه حالی نظر من را به خودش جلب کند و باعث شود من هرگز دچار ملال نشوم. به همۀ این‌ها اضافه کنیم که در لحظۀ تجربه ملال پیداکردن چیزی که بدان علاقه‌مند باشیم کاری بسیار دشوار است…
امّا نکته‌ای وجود دارد که باید به آن اعتراف کنم. درست است که تا‌به‌حال راه‌حلی جهانی برای ملال پیدا نکرده‌ام اما در تمام مطالبی که تا این لحظه مطالعه کرده‌ام نقطۀ مشترکی وجود دارد. اینکه شاید خود ملال نیست که باعث مشکل برای آدمی شده؛ بلکه این نوع واکنش ما به ملال است که مشکل‌آفرین است و برای ما احساسات ناخوشایندی ایجاد می‌کند. این نوع واکنش نیز بر اساس نوع رابطه ما با ملال ایجاد می‌شود. شاید سوالی مطرح شود:

1. چرا خود ملال مهم نیست و شاید نتوان به کل آن را حذف کرد؟

می‌توان گفت ملال نیز نوعی هیجان است که ما آن را تجربه می‌کنیم. مثل ترس، خشم، خوشحالی و غیره. احساسات به خودی خود چیز بدی نیستند و تنها نقش اعلان را بازی می‌کنند. زمانی که خشم را احساس می‌کنیم، این حس در تلاش است تا به ما بگوید اتفاقی افتاده که باب میل ما نبوده، امنیتمان را به خطر انداخته و در نهایت «به پا خیز و کاری بکن». ترس نیز همین کار را با ما می‌کند. فرض کنید در موقعیت خطرناکی قرار گرفته باشید و هیچ سیستم هشداری وجود نداشته باشد. مطمئناً این بقای شما را به کل تحت خطر قرار می‌دهد. زمانی که دچار ترس می‌شویم این حس می‌کوشد تا به ما بگوید بقای تو به خطر افتاده، پس باید کاری برای آن بکنی. به همین شکل ملال نیز صرفاً در تلاش است تا چیزی به ما بگوید، پس باید آن را بشنویم و رابطۀ خودمان را با آن بهتر کنیم. در رابطه با بخش دوم سوال: هر زمان که توانستید خشم، ترس، خوشحالی یا دیگر احساسات را به کل از بودن آدم حذف کنید احتمالاً آن زمان می‌توانید بگویید می‌توان ملال را به کل ریشه‌کن کرد.

از این گفتیم که باید رابطه خود با ملال را بهتر کنیم. فرض کنید شما در رابطه‌ای هستید و طرف مقابل شما سعی دارد چیزی به شما بگوید و هر بار که این فرد تلاش می‌کند آن چیز مدنظر را به شما بگوید شما خود را مشغول کار دیگری کنید. به‌عنوان‌مثال، خود را غرق محتوای بی‌انتهای اینستاگرام کنید. بیرون بروید و بی‌هدف پرسه بزنید. این دقیقاً همان کاری است که ما در مواجه با ملال می‌کنیم. دقیقاً همان لحظه‌ای که به سراغ ما می‌آید خود را مشغول کاری می‌کنیم تا از آن اجتناب کنیم. 

یک سناریوی دیگر نیز ممکن است. فرض کنید همین که طرف مقابل شما می‌خواهد با شما حرف بزند گریه‌و‌زاری راه بیاندازید و گوشهای خود را بگیرید و به حرف او لحظه‌ای گوش ندهید. این کار را نیز با ملال می‌کنیم.

فکر می‌کنم با این مثال‌ها برای خواننده روشن باشد که بهتر‌کردن رابطۀ خود با ملال به چه معنی است. این مبحث را می‌توان به این جمله جمع‌بندی کرد:

«بدبختی آدمی از این نشئت می‌گیرد که نمی‌تواند مدتی را در اتاق خود بنشیند و کاری نکند».

در زمان نگارش این متن چندین کتاب را مطالعه کردم که شایسته می‌دانم به خواننده محترم نیز معرفیشان کنم:

روان‌شناسی ملال

فلسفه ملال

چگونه ملال را در آغوش بگیریم 

هر یک از این کتاب‌ها با نقطه نظر خود به بحث ملال ورود کرده و در مورد آن مباحثی را مطرح می‌کنند. خواندن هر یک از این کتاب‌ها به ما کمک می‌کند تا دانش و فهم خود را از بحث ملال بیشتر کنیم و بتوانیم با درک بهتری دربارۀ آن به فکر و تعمل بپردازیم.