رایان جانسن | ترجمۀ علی باقری
مقدمه مترجم
با یک سوال شروع میکنم. چقدر از کارهایی که به صورت کلی انجام میدهید با «بودن» شما همراستا است؟ و چقدر از کارهایی که انجام میدهید تنها به لحظۀ حال مرتبط هستند و دخلی به شما و بودنتان ندارند؟ برای مثال، نوشتن همین متن برای من یکی از کارهایی است که با بودنم عجین است و وسوسۀ اینکه در این لحظه سری به اینستاگرامم بزنم از آن کارهایی است که در لحظه به سراغ من آمده و چه در حد وسوسه باقی بماند و چه جامه عمل به آن بپوشانم کاری است که دخلی به بودنم ندارد. کارهایی که به گروه اول تعلق دارند را «سیگنال» مینامیم. این نامی نیست که من برای آنها در نظر گرفته باشم؛ بلکه در مقالهای که مدتی پیش خواندم و قصد داشتم آن را برای شما ترجمه کنم این نام را برای آن برگزیده بودند. کارهای دستۀ دوم، که کارهایی معمولا مخل، باعث حواسپرتی و انحراف از مسیر اصلی و در کل غیر مرتبط با بودن ما هستند را نیز «نویز» نامگذاری کردهاند. در ابتدا قصد داشتم این دو را به ترتیب «رهنما» و «همهمه» ترجمه کنم اما حس کردم که برخلاف اصل کلمه در زبان انگلیسی این دو کلمه عمق معنایی را نمیرسانند. در نتیجه تصمیم گرفتم که پیش از ارائه ترجمه به شما، با این مقدمه کمی در مورد این دو مفهوم توضیحی داده باشم.
سیگنال در برابر نویز (پیام دربرابر همهمه)
تنها برداشتن تلفن همراه و نگاهی انداختن به چند پیامک میتواند بیست دقیقه از وقتم را بگیرد.
این کارها مضر به نظر نمیرسد: پاسخی سریع، نگاهی گذرا به یک اعلان، ایمیلی که شاید مهم باشد. اعلان یک پیام خوانده نشده که توجهم را جلب میکند، برگۀ مرورگری که از قبل باز مانده، چیزی که باید پاک شود، چیز دیگری جالب به نظر میرسد و به خودم که میآیم روز به میانه رسیده و متعجبم که زمان چطور گذشت.
این همان بخش عجیب حواسپرتیهای دوران مدرن است. در لحظه به هیچ عنوان شبیه اتفاقی بزرگ و دراماتیک نیستند؛ بلکه کاملاً عادی جلوه میکنند. لرزش تلفنهمراه، نقطۀ قرمز اعلان یک اپلیکیشن. پیامی که شاید باید فوراً پاسخ داده شود. گردش در فضای مجازی که با خودم میگویم بیش از چند لحظه طول نمیکشد. اکثر این کارها به قدری کوچک هستند که در لحظه به چشم نمیآیند؛ اما قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود.
اخیراً تلاش من بر این بوده که میان چیزهایی که «درخواست» توجه دارند و چیزهایی که «شایستگی» توجه را دارند تمایز قائل شوم.
نویز چیزی است که بدون داشتن شایستگی لازم توجهم را طلب میکند. نویزها همان جریان مداوم اعلانهای چت، پیامکها، خبرنامههایی که حتی نمیدانم کی عضوشان شدم، ایمیلهای تبلیغاتی که وانمود میکنند مفیدند، نشانگرهای قرمز نرمافزارها، فیدهای الگوریتمی و چرخیدنهای بیپایانی است که کنجکاوی را به نوعی سرگردانی خفیف تبدیل میکنند. نویز به خودی خود لزوماً بد نیست. گاهی خندهآور، جالب یا حتی مفید است. نویز گاهی فرد عزیزی است که به دلیل کاملاً موجهی توجه من را طلب میکند. موضوع این نیست که تمام نویزها بد هستند، مشکل این است که تمام نویزها جامۀ کارهای ضروری را به تن میکنند.
برخلاف نویز، سیگنالها ساکتتر هستند. سیگنال، کاری عمیق است که برای شکوفا شدن به اندکی فضا نیاز دارد. گفتوگویی بدون شتاب با کسی که دوستش دارم. مطالعۀ مطلبی که شکل تفکرم را تغییر میدهد. حضور در کنار خانواده، ساختن چیزی با دستها، پیادهروی، نوشتن، یادگیری، گوش دادن یا صرفاً آرام گرفتن ذهنم برای مدتی تا بتوانم متوجه کولهباری باشم که با خود حمل کردهام.
سیگنال معمولاً فریاد نمیزند. و به همین دلیل باید مراقب آن باشم.
تقلا برای حفظ توجه
قصد ندارم وانمود کنم که در این کار استادم. من از دنیایی پر از نظم و انضباط خللناپذیر اینها را برای شما نمینویسم؛ در واقع، من از میانۀ همین کشمکش برایتان مینویسم.
در بزرگسالی متوجه شدم که به اختلال نقص توجه و بیشفعالی (ADHD) مبتلا هستم. چیزی که باعث شد منطق بعضی از الگوهای قدیمیام را بفهمم. این تشخیص آن الگوها را ایجاد نکرد؛ بلکه زبانی برای توصیف چیزی به من داد که مدتها در من وجود داشت.
این اختلال یعنی برای من صدای این کشمکش میان حفظ توجه و نویزها بسیار بلندتر از حالت عادی باشد. برای من یک اعلان، تنها اعلانی ساده نیست. گاهی دریچهای مخفی است. تنها نگاهی گذرا میتواند پیش از آن که متوجه شودم به رشتۀ جدیدی از افکار، کارها، نگرانیها یا سیاهچالهای تبدیل شود که من را در خود میبلعد. چالش ماجرا تنها حواسپرتی نیست؛ بلکه بازگشتن به کاری است که قصد انجامش را داشتم، آن هم پس از این همه حواسپرتی که ذهنم به آنها خوشآمد گفته است.
در این شرایط زمان مثل ماهی از دست آدم فرار میکند. برای من پنج دقیقه صرفاً پنج دقیقه نیست. برای من اعلان یک پیام خوانده نشده مثل سنگریزهای در کفش آزاردهنده است. اگر چیزی در لحظهای نامناسب فکر نیمهکارهای را مختل کند آن فکر ممکن است برای همیشه ناپدید شود. آگاهی داشتن از این موارد به من کمک میکند تا این مشکل در توجه را پتکی به سر خود نکنم و بلکه بیشتر به چشم چیزی به آن نگاه کنم که نیازمند بهبود و تمرین است.
ابزارهای دیجیتال مفیدند. آنها به من در کار، یادگیری، مسیریابی، ارتباط، خلاقیت و در تماس ماندن با افرادی که برایم مهماند کمک میکنند. من برای وجودشان سپاسگزارم. اما این ابزارها به گونهای طراحی شدهاند که نادیده گرفتنشان دشوار باشد. تقریباً تمام نرمافزارها میخواهند به بخشی از زندگی من تبدیل شوند. سود تمام این نرمافزار در این است که من یک چیز دیگر را چک کنم، ویدیوی دیگری را ببینم، ایمیل دیگری را باز کنم و در کل زمان بیشتری را در آنها سپری کنم.
این موضوع تنشی ایجاد میکند که هر روز آن را احساس میکنم. من میخواهم در دسترس باشم، اما نه اینکه دائماً رشتۀ افکارم پاره شود. میخواهم مطلع باشم، اما نه اینکه در اطلاعات غرق شوم. دوست دارم از اینترنت لذت ببرم بدون اینکه تمام توجهم را دو دستی تقدیمش کنم. من میخواهم از تمام این ابزارها استفاده کنم بدون اینکه به آنها اجزاه دهم بی سروصدا سرعت و ضرباهنگ زندگی درونیام را تعیین کنند.
بعضی روزها را بهتر از دیگر روزها مدیریت میکنم. روزهایی هست که تلفنهمراهم را در اتاق دیگری میگذارم و بلافاصله احساس رهایی میکنم. اما روزهایی هم پیش میآید که بدون فکر تلفنهمراهم را بر میدارم و به خودم که میآیم میبینم در حال خواندن چیزی هستم که فردا حتی آن را به یاد نخواهم آورد. این باعث نمیشود که تلاشم بیفایده باشد؛ بلکه نشان میدهد من نیز انسانم.
چه چیزی نویز محسوب میشود؟
هر چه بیشتر در مورد توجهم فکر میکنم بیشتر به این نتیجه میرسم که نویز صرفاً «محتوای بد» نیست. گاهی تنها محتوایی است که در زمان اشتباه، به مقدار اشتباه، یا از طریق راه اشتباهی به دستم میرسد.
برای من اغلب نویزها به این شکل هستند:
• اعلانهایی که فکری نیمهکاره را مختل میکنند.
• صدای چتها و پیامکهایی که باعث میشوند فکر کنم امری فوری در جریان است.
• شبکههای اجتماعی که گشتن کوتاهی را به سرگردانی طولانی تبدیل میکنند.
• ایمیلهای بیاهمیتی که حس الزام و تعهد ایجاد میکنند.
• نرمافزارهایی که از نشانگرها، بنرها و لرزشها به منظور القای حس فوریت استفاده میکنند.
• آشفتگی دیجیتالی که پیداکردن آنچه واقعا نیاز دارم را دشوارتر میکنند.
هیچ یک از اینها به خودی خود فاجعهبار نیست. تلۀ این موارد دقیقاً همین است. هزینۀ این کارها انباشته میشود. چند ثانیه اینجا، چند دقیقه آنجا و چندین بار رفتن از کاری به کار دیگر. در نهایت، همۀ اینها برای ذهن من یعنی تنها سطح آب را لمس کردن و ورود نکردن به عمق آن.
چیزهای که بیشتر میخواهم
سیگنال همان چیزی است که میخواهم گل توجهم را به آن بدهم.
چیزهایی بدیهی شامل این امر میشوند. خانواده، سلامتی، کار، دوستان و ارزشهایی که میخواهم زندگیام بازتابدهندۀ آنها باشد. البته شامل چیزهای دیگری نیز میشود. چیزهایی که بدیهی نیستند اما به من حس انسانی کامل را میدهند. ور رفتن با یک پروژه به دلیل کنجکاوی، مطالعه برای عمیق شدن به جای مطالعۀ پرشتاب، نشستن در فضای باز بدون اینکه فوراً سراغ تلفن همراهم بروم، گوش دادن به موسیقی همراه با بررسی همزمان چیزهای دگیر و ایجاد فضایی برای فکر کردن پیش از واکنش نشان دادن.
سیگنال همیشه به معنای محدود کلمۀ «بهرهور» و «مولد» نیست. گاهی اوقات معنادارترین کاری که میتوانم انجام دهم این است که زمانی را بدون شتاب و عجله با خانوادهام بگذرانم، با کسی تماش بگیرم، قدم بزنم، یا چند دقیقه در سکوت بنشینم. هدف بهینهسازی تکتک ساعات نیست. هدف، آگاه بودن از زندگیای است که به واقع دارم آن را زیست میکنم.
این تمایز برای من مهم است. کاهش نویز تنها به معنای تبدیل شدن به ماشینی کارآمدتر نیست، بلکه به معنای حضور بیشتر است.
عادتهای کوچکی که کمک میکنند
کاش دکمۀ «زندگی را آرامتر کن» در زندگی وجود داشت؛ اما نیست. برای من این مسیر مجموعهای از انتخابهای کوچک و تکرارپذیر است. هدف این نیست که همه چیز را تا حدی حذف کنیم که زندگی احساس پوچی بدهد، هدف ایجاد فضای کافی برای چیزهایی است که واقعاً میخواهم به آنها «بله» بگویم.
من اعلانهای غیرضروری تلفنهمراه و لپتاپم را خاموش میکنم. پیامهای افراد مهماند، یادآوریهای تقویم مهماند، هشدارهای امنیتی مهماند؛ اما بیشتر بهروزرسانیهای نرمافزاری مهم نیستند. علاوه بر اینها، از حالت تمرکز (Focus mode) استفاده میکنم تا چیزهای درست در بستر درست به من برسند و الباقی باید منتظر بمانند. من میخواهم مثل یک انسان به دیگر انسانها پاسخ بدهم، نه به عنوان یک واکنش خودکار. اگر چیزی شایستگی ایجاد وقفه در کارم را ندارد، سعی میکنم این اجازه را نیز به آن ندهم.
شبکههای اجتماعی که نیازی به آنها ندارم را حذف میکنم. در صورت انتخاب، هنوز هم میتوانم برخی از آنها را از طریق مرورگر چک کنم، اما حذف اپلیکیشن، سادهترین مسیر برای جلوگیری از استفادۀ ناآگاهانه است. ایجاد این مقدار اصطکاک اضافه، بیشتر از آنچه انتظار داشتم کمک میکند تا واکنشی ناخودآگاه را دوباره به یک «انتخاب» تبدیل کنم.
من فهرست تهیه میکنم چون حافظهام همیشه مدیر پروژۀ قابلاعتمادی نیست. به مکانی نیاز دارم تا به یاد بیاورم روی چه چیزی کار میکنم، اولویت واقعی چیست و چه چیزی به کارهای عقبافتاده تعلق دارد. این سیستمی بینقص نیست. برای کارهای شخصی، یادداشتها بیشتر کار را انجام میدهد. برای کار، من از تخته و دفترچهام در کنار ابزارهای مدیریت وظایفی که در شرکت استفاده میکنیم بهره میبرم. هدف ساختن یک سیستم بهرهوری بیعیبونقص نیست؛ هدف بهجا گذاشتن نشانههای کوچکی است تا بتوانم راهم را دوباره پیدا کنم.
من ایمیلها را به جای پاک کردن، لغو اشتراک (Unsubscribe) میکنم. این کار شاید کوچک به نظر برسد، اما در طول زمان شکل صندوق ورودیام را تغییر میدهد. هر هفته پاک کردن همان پیام ناخواستهی تکراری، یک تسلیم کوچک است؛ اما لغو اشتراک یک اصلاح کوچک است. این یعنی فردا یک چیز کمتر زمان من را درخواست میکند.
سعی میکنم وقتی کاری انجام میدهم که شایستۀ تمام توجه من است، تلفن همراهم را جای دیگری بگذارم. نه همیشه و نه همیشه بینقص؛ اما آنقدر که تفاوتش را احساس کنم. وقتی تلفنهمراه مانند یک حواسپرتی دائم در اتاق وجود ندارد، حس اتاق متفاوت است.
همچنین سعی میکنم مرز مشخصی برای کار بکشم. وقتی زمان کار تمام شد، دیگر تمام شده است. بهندرت پیش میآید لپتاپ یا تلفنهمراه کاریام را بعد از ساعات کاری بردارم. حتی در دفترم، تجهیزات کاری را از تجهیزات شخصیام جدا نگه میدارم: قسمت متفاوتی از میز، لپتاپ، نمایشگرها و فضای کار. این جداسازی فیزیکی به من در تعیین مرزها کمک میکند. این کار به شغل من مکانی برای زندگی کردن میدهد و به بقیهی زندگیام مکانی دیگر برای نفس کشیدن.
عادتهای کوچکی که کمک میکنند
گاهی پیش از خواب، برنامه کاری روز بعدم را چک میکنم. این یک در ورودی برای بازگشت به کار نیست؛ فقط یک نگاه سریع است تا فردا با اصطکاک کمتری آغاز شود.
این بدان معنا نیست که هرگز در عصر لپتاپم را باز نمیکنم، اما وقتی این کار را میکنم، لپتاپ شخصیام است. گاهی دلم میخواهد بنویسم، چیزی را دستکاری کنم، یاد بگیرم یا روی یک پروژهی شخصی کار کنم. تفاوت در این است که آیا من خودم در حال «انتخاب» کار هستم یا به سمت در دسترس بودن اجباری کشیده میشوم. و اگر کسی در محل کار در یک شرایط اضطراری واقعی به من نیاز داشته باشد، میداند چگونه از طریق شخصی با من تماس بگیرد. اما من نمیخواهم وضعیت پیشفرض من، در دسترس بودن بیپایان باشد. زمان من، زمان من است.
باز کردن فضا
دلیل عمیقتری که به همهی اینها اهمیت میدهم ساده است: «توجه»، همان چیزی است که من زندگیام را با آن سپری میکنم.
آنچه به آن توجه میکنم، شکل میدهد به چیزهایی که با آنها مأنوس میشوم. آنچه با آن مأنوس میشوم، ارزشهایم را میسازد. و ارزشهایم، نحوهی زندگیام را شکل میدهند. این به آن معنا نیست که هر لحظه باید جدی یا عمیق باشد. استراحت مهم است. طنز مهم است. پرسه زدن میتواند خوب باشد. اما من نمیخواهم پرصروصداترین چیزها در محیط پیرامونم، بیسروصدا به مهمترین چیزهای زندگیام تبدیل شوند.
من قبلاً هزینهی این موضوع را پرداختهام. نه در قالب یک فروپاشی دراماتیک، بلکه در قالب فقدانهای کوچکتر: عصری که خالیتر از آنچه باید احساس میشد، گفتگویی که در آن بخشی از ذهنم هنوز درگیر چک کردن پیامها بود، سرگرمی جدیدی که میگفتم برایم مهم است اما به آن دست نزدم چون حاشیههای خالی روزم را صرف خردهنانهای دیجیتالی کرده بودم. هزینهی نویز فقط زمان نیست؛ بلکه از دست دادن حضور است. از دست دادن پیوستگی است. از دست دادن این احساس است که آنقدر متمرکز باشم تا بتوانم لحظهای را که واقعاً در آن هستم، تمام و کمال زیست کنم.
بنابراین به تلاشم ادامه میدهم.
سعی میکنم متوجه شوم که چه زمانی نویز در حال پیروز شدن است. سعی میکنم تنظیم درست بعدی را انجام دهم. سعی میکنم به خودم آنقدر فرصت و لطف دهم که بتوانم دوباره شروع کنم، بدون اینکه کل ماجرا را به یک پروژهی خودسازی دیگر با یک تابلوی امتیازات تبدیل کنم. حضور داشتن، کلیدی نیست که با یک حرکت روشنش کنم؛ بلکه تمرینی است که مدام به آن بازمیگردم.
شاید دعوت اصلی این باشد: نه برای ناپدید شدن از دنیای دیجیتال، بلکه برای زندگی کردن در آن با کمی نیت و آگاهی بیشتر. پرسیدن این سؤال که واقعاً چه چیزی ارزش شنیدن دارد. تصمیم گرفتن در مورد اینکه کدام وقفهها و اختلالات حق دسترسی به ما را دارند. محافظت از آن چیزهای کُند و معناداری که بهندرت خواهان توجه ما هستند، اما اغلب بیشتر از هرچیز دیگری سزاوار آنند.
انتخاب میان سیگنال و نویز یک انتخاب یکباره نیست. سؤالی است که ارزش دارد بارها و بارها پرسیده شود:
من برای چه چیزی فضا باز میکنم؟
و گاهی اوقات، پاسخ با چیزی بسیار کوچک شروع میشود: تمام کردن این جواب، زمین گذاشتن گوشی، بستن لپتاپ، و بازگشت به زمان حال عصرگاهی، قبل از اینکه بیست دقیقهی دیگر ناپدید شود.
گاهی پیش از خواب، برنامه کاری روز بعدم را چک میکنم. این یک در ورودی برای بازگشت به کار نیست؛ فقط یک نگاه سریع است تا فردا با اصطکاک کمتری آغاز شود.
این بدان معنا نیست که هرگز در عصر لپتاپم را باز نمیکنم، اما وقتی این کار را میکنم، لپتاپ شخصیام است. گاهی دلم میخواهد بنویسم، چیزی را دستکاری کنم، یاد بگیرم یا روی یک پروژهی شخصی کار کنم. تفاوت در این است که آیا من خودم در حال «انتخاب» کار هستم یا به سمت در دسترس بودن اجباری کشیده میشوم. و اگر کسی در محل کار در یک شرایط اضطراری واقعی به من نیاز داشته باشد، میداند چگونه از طریق شخصی با من تماس بگیرد. اما من نمیخواهم وضعیت پیشفرض من، در دسترس بودن بیپایان باشد. زمان من، زمان من است.
لینک اصلی مقاله:





